تکیه گاه
خورشيد اسير ظلمت جبري شد روزي كه دلم هواي باريدن داشت تا آه كشيدم آسمان ابري شد می دونست گریم میگیره ولی رفت . می دونست تنهایی سخته می دونست . مي تونست باهام بمونه نتونست . مي دونست دلم شكسته ولي رفت . غم اون توو دل نشسته ولي رفت احساس سوختن به تماشا نمی شود منو عاشق نگات كردي چرا؟ چرا خواستي بشكنم با يك نگاه؟ كاري كردي بمونم به پاي تو چه جوري مي شه بهت بگم برو برو برو برو برو برو برو برو برو برو آخه من خيلي كوچيكم واسه تو خيلي كمترم از اون آتيش تو دارم اذيت مي شم هرروز خوشكلم پاتو بردار ديگه مرده اين دلم بروبرو برو برو برو برو برو برو پاي معرفت نذار هر چي كه هست مگه مي شه دلتو يه روز شكست من بدم تو خوب خوبي مي دونم گله اي نيست اگه دارم مي خونم من گناهم اينه عاشقت شدم خيلي ناراحتم از دست خودم ما كه گفتيم تو از عشق ما سري پس چرا بازم داري دل مي بري برو تو ای معنای انتظار یک لحظه بایست ، دیوانه شدن به خاطرت کافی نیست، لطف کن یک لحظه بایست و یک جمله بگو : " تکلیف دلی که عاشقش کردی چیست ؟! " یا که شاید لحظه از تکرار تهی ست.. زندگی شاید افسانه هوهوی زمستان باشد.. زندگی اجباریست.. این شعر را برای تو می گویم در یک غروب تشنه تابستان در نیمه های این ره شوم آغاز در کهنه گور این غم بی پایان
بگذار سایه من سرگردان از سایه تو دور و چدا باشد روزی بهم رسیم که گر باشد کس بین ما نه غیر خدا باشد
من تکیه داده ام به دری تاریک پیشانی فشرده ز دردم را می سایم از امید بر این در باز انگشتهای نازک و سردم را
آن داغ ننگ خورده که می خندید بر طعنه های بیهده ، من بودم گفتم که بانگ هستی خود باشم اما دریغ و درد که ((زن))بودم
چشمان بی گناه تو چون لغزد بر این کتاب درهم بی آغاز عصیان ریشه دار زمانها را بینی شکفته در دل هر آواز
اینجا ستاره ها همه خاموشند اینجا فرشته ها همه گریانند اینجا شکوفه های گل مریم بی قدر تر از خار بیابانند
اینجا نشسته بر سر هر راهی دیو دروغ و ننگ و ریا کاری در آسمان تیره نمی بینم نوری ز صبح روشن بیداری
بگذار تا دو باره شود لبریز چشمان من ز دانه شبنمها رفتم ز خود که پرده در اندازم از چهر پاک حضرت مریمها
بگسسته ام ز ساحل خوشنامی در سینه ام ستاره توفان است پروازگاه شعله خشم من دردا ، فضای تیره زندان است تقدیم به آریای عزیزم عاشقم من عاشقی بی قرارم کس ندارد خبر از دل زارم آرزویی جز تو در دل ندارم من به لبخندی از تو خرسندم مهر تو ای مه آرزومندم بر تو پابندم از تو وفا خواهم من زخدا خواهم تا به رهت بازم جان تا به تو پیوستم از همه بگسستم بر تو فنا سازم جان اینو تقدیم می کنم به عزیزترین کسی که تو زندگیمه می دونم روزای آخریه که با هم هستیم و من دارم بی وفایی می کنم اما جز رفتن چاره ندارم بدون اون می میرم اما هیچوقت نخواست رفتنمو باور کنه کاش ... مرا ببوس مرا ببوس برای آخرین بار تو را خدا نگهدار که می روم به سوی سرنوشت بهار ما گذشته گذشته ها گذشته روم به جستجوی سرنوشت در میان طوفان هم پیمان با قایقرانها گذشته از جان باید بگذشت از طوفانها به نیمه شبها دارم با یارم پیمانها که بر فروزم آتشها در کوهستانها شب سیاه سفر کنم ز تیره راه گذر کنم نگه کن ای گل من سرشک غم به دامن برای من میفکن می زند سیلی به صورت باورت شاید نباشد مرده است قلبم ز دستت فکر آنکه با تو بودم با تو بودم شاد بودم توی دشت نگاهت گم شدن در خاطراتت گفتمش:
-" شیرین ترین آواز چیست؟ " چشم غمگینش به رویم خیره ماند قطره قطره اشکش از مژگان چکید لرزه افتادش به گیسوی بلند زیر لب غمناک خواند: -" ناله زنجیرها بر دست من! " گفتمش: -" آنگه که از هم بگسلند... " خنده تلخی به لب آورد و گفت -" آرزوئی دلکش است اما دریغ! بخت شورم ره بر این امید بست. و آن طلائی زورق خورشید را صخره های ساحل مغرب شکست!... " من به خود لرزیدم از درددی که تلخ در دل من با دل او می گریست. گفتمش: -" بنگر در این دریای کور چشم هر اختر چراغ زورقی است! " سر به سوی آسمان برداشت گفت: -" چشم هر اختر چراغ زورقی است لیکن این شب نیز دریایی ست ژرف. ای دریغا شبروان کز نیمه راه می کشد افسون شب در خوابشان... " گفتمش: -" فانوس ماه می دهد از چشم بیداری نشان... " گفت: -" اما در شبی این گونه گنگ هیچ آوایی نمی آید به گوش.. " گفتمش: -" اما دل من می تپد گوش کن اینک صدای پای دوست! " گفت: -" ای افسوس در این دام مرگ باز صید تازه ای را می برند این صدای پای اوست!... " گریه ای افتالد در من بی امان در میان اشک ها پرسیدمش: -" خوش ترین لبخند چیست؟ " شعله ای در چشم تاریکش شکفت جوش خون در گو نه اش آتش فشاند گفت: -" لبخندی که عشق سربلند وقت مردن بر لب مردان نشاند. " من ز جا برخواستم بوسیدمش. تومرا فریاد کن ای هم نفس این منم آواره فریاد تو این فضا با بوی تو آغشته است آسمانم پرشده ازیادتو * * * پرپر شده ام چشم نویدم به نگاهی تر شده ام چیزی را می جویم رازی با نقش تو می گویم نوشم باد : من زنده به اندوهم ابری رفت من کوهم : می پایم من بادم : می پویم می ایم می بویم به جز حضور تو هیچ چیز این جهان بی کرانه را جدی نگرفته ام حتی عشق را دلم گرفت ای هم نفس پرم شکست تو این قفس تو این غبار تو این سکوت چه بی صدا نفس نفس ازاین نامهربونیها دارم از غصه م یمیرم رفیق روز تنهایی یه روز دستاتو می گیرم تو این شب گریه می تونی پناه هق هقم باشی تو ای همزاد همخونه چی می شه عاشقم باشی
آنروز هوا هواي بي صبري شد
![]()
![]()
خواهر کوچکم از من پرسيد
من به او خنديدم
کمي آزرده و حيرت زده گفت
روي ديوار و درختان ديدم
باز هم خنديدم
گفت ديروز خودم ديدم پسر همسايه
پنج وارونه به مينو ميداد
آنقَدَر خنده برم داشت که طفلک ترسيد
بغلش کردم و بوسيدم و با خود گفتم
بعدها وقتي غم
سقف کوتاه دلت را خم کرد
بي گمان مي فهمي
- پنج وارونه چه معنا دارد![]()
![]()
![]()
![]()
زندگی شوق رسیدن به همان فردایست
که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی و نه در فردایی
ظرف امروز پر از بودن توست
زندگی را دریاب![]()
بلور قلب کوچکم ز دوریت ترک زده
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
سیمای روان با شبنم افشان تو می شویم
پرهایم ؟
این سو نه آن سو یم
و در آن سوی نگاه چیزی را می بینم
سنگی می شکنم
برگ افتاد
در دشت دگر افسوسی چو بروید

به بهانه هشتادمین سالگرد سهراب سپهری
![]()

![]()
![]()
![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |















